بسم الله
این روزها همین که کارهایم تمام می شوند، فکر و خیال چنان هجوم می آورند که انگار قصد جانم را کرده اند.
همه چیز از قاب عکس روی میزم شروع می شود.
از عکسِ مهدی!
همه ی نقاط عکس را وارسی می کنم، به واژه ی #شهید که می رسم انگار یکی با گیوتین گردنم را می زند.
و این شروع یک حس تکراری ست....
"خوش به حال مهدی" ، "عاقبت به خیر شد" ، "خوب رفت" ، "بُرد" ، "به آرزوش رسید"
بابا اما همیشه یک چیز می گوید،
" مهدی شیطنتاشو توو راه درست هدایت کرد"
این ها دیالوگ های هر روز ماست، من و بابا و مامان و بقیه، وقتی حرف از مهدیِ ما و شیرِسامرایِ شیعه ها می شود.
خیره می شوم به چشم هایش و به این فکر می کنم که مهدی چه داشت که ما نداریم؟!
چه کرد که ما نکردیم؟!
چه طور بود که ما نبودیم؟!
جواب ها یکی یکی توی مغزم رژه می روند....
مهدی روی نماز اول وقتش بدجوری حساس بود و دقیق.
مهدی پای تقوای عملی که می شد از ما فرسنگ ها جلوتر بود.
مهدی همیشه به مادرش و قدیم ترها به پدرش خیلی احترام می گذاشت.
بعد انگار به یک کشف بزرگ رسیده باشم،
نه!!!
اصل ماجرا این است که مهدی روی نفسش مسلط بود!
بغض می کنم....
یادم می آید مهدی جدای
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
تاريخ: چهارشنبه
13 بهمن
1395 ساعت: 16:13